اولین مسافرت عزیز مامان و اتفاقای بــــــــــــــــــــــــــد 2 مهر 92
سلاااااااااام عزیز مامان میخوام برات از اولین مسافرتت بگم
اولین مسافرت کذاییت که دو بار سرت بلا اومد عزیزم
در عین خوب بودن خیلی برامون بد اومد نمیدونم چراااااااا.......
اول از اینکه تا رسیدیم تهران رفتیم برای دکتر پوست من و توی
مسیر بابا یه مسیر و اشتباهی رف
و در حین دنده عقب گرفتن که به پشت دید کامل نداشت به
خاطر کشیده بودن سایبون من بهش گفتم برو
برو برو ماشین نیس و یه آن.... بووووووووووووووم......
یه تاکسی احمق تو کنج ماشین ما چسبونده بود به ما....
حالا به اون خستگی راه و دیر شدن دکتر تصادفم اضاف شده
بود...
خلاصه بابا هم پیاده شد در کمال خونسردی که برگه بیمه بده
یارو هم بره دیدیم وااااااااااااااااااااااااایی
بیمه بابا 2 روزه تموم شد.........
واقعن آدم خودش دفتر بیمه داشته باشه ماشین ملت و بیمه
کنه ولی بیمه ماشین خودش و یادش
بره.... خلاصه اومد بهم گف به باباش بزنگم بگم بیمه ماشین
مونو انجام بده و اونم با طرف یه صورت نقد
حساب کرد و 250 تومنم هم برامون آب خورد.......
این تازه اولیش بود......
و اتفاق بد دوم هم این بود که روز دوم به علت طرح زوج و فرد
ما نمیتونستیم ماشین ببریم بیرون
و با کالسکه شما از خونه بهرنگ یه مسیری و پیاده باید
میرفتیم تا به خیابون میرسیدیم...
و بابا که اولین بار بود دست به کالسکه شما میزد گرفت و راه
افتاد هنوز چند مترم نرفته بود که
رسید به جوب و برای اینکه از جوب رد شه زد زیر کالسکه
شما و تا یکم جلوش بیاد بالا و رد شی
یه آن واااااااااااااااااااااااااااااایییییییییی.....
تو از تو کریر که رو کالسکه وصل بود چون کمر بندد بسته نبود
مثه توپ از توش خوردی کف آسفالت
خیابون..... واااااااااااااااااای صحنه خییییییییییییلی بدی
بوداااااااااااااااا......
من از ترس نمیتونستم تا چند مین نگات کنم گفتم حتما بینیت
داغون شده صورتت داغوون شده....
فقط همون لحظه بت جی جی دادم تا بلکه یه کم آروم
شی.........
بعد چند مین با ترس دیدمت که هیچــــــــــــــــــــــــی نشده
بودی باورم نمیشدااااااااااااااا
گفتم خدایاااااااااااااااااااا شکرررررررررررررررررررررت.......
واقعن به وجود فرشته ها اعتقاد پیدا کردم.......
هر چی تصور میکردم با اون حالت از اون ارتفاع با صورت
کوبیده شدی رو آسفالت و چیزیت نشده بود....
خدایاااااااااااا بازم خیییییییییییییلی شکررررررررررت........
دیگه توان بیرون رفتن و نداشتم حال هم من هم بابا بد گرفته
شده بود...
ولی هم باید میرفتم آزمایشگاه هم با دوستام قرار داشتم...
بعد از ظهر اون روز ساعت 3 با هانی و سما دوستام تو پارک
بانوان قرار داشتم و دوستامو اونجا دیدم
خیلی خوش گذشت مرسی از دوستای خوبم که زحمت
کشیدن و اومدن تا چند ساعتی باهم خوش باشیم.......
و اتفاق سوم این که وقتی رسیدیم ساری شما تو بغلم خواب
بودی و منم اومدم گذاشتمت یه لحظه رو
تخت خودمون و با اجازه رفتم دست به آب. یه آن صدای
بووووووووووووووووووم اومد
وااااااااااااااااای خدایا از تخت پرت شده بودی....
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همش 2 مینم نبود من رفتم از اتاق.........
دوباره عصبی شدم و گفتم خدایااااااااااااااااااااااا چرا اینقد بلا
سر بچم میاد.........
خلاصه دوباره با دادن جی جی بهت آرومت کردم
خوابیدی........
و این بود خلاصه داستان اولین سفر عزیزم.......
البته کاملشو برات تو خاطراتت نوشتـــــــــــــــــــم..........


اولین مسافرت عزیز مامان و اتفاقای بــــــــــــــــــــــــــد 2 مهر 92
